|
عشق يعني بو سه اي از راه دور عشق يعني گريه در اوج غرور عشق يعني لذت از ديوانگي لذت از شب لذت از بي خانگي عشق اغازي براي ما شدن عشق يعني گذر كردن ز جان عشق يعني پرواز ،در اسمان عشق يعني خاك را ديدن طلا عشق يعني جان را كردن فدا عشق يعني تب و تاب لحظه ها در ميان همه گل گشتم و عاشق نشدم در عجب بودم که تورا ديدم و ديوانه شدم تا کجا بايد سفر کرد تا به کي بايد دويد از کجا بايد گذر کرد تا به شهر تو رسيد گفتي که طبيب دل هر بيماري پس طبيب دل من باش که بيمار توءم گر همسفر عشق شدي مردسفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش بنوش به سلامتيه هر چي عاشقه تو اين دنياست: به سلامتي گاو چون نگفت من گفت ما. به سلامتي کرم خاکي به خاطر خاکي بودنش بسلامتي خيار به خاطر يارش به سلامتي شلغم به خاطر اون غمش به سلامتي کلاغ هر چند که سياهه ولي عوضش يه رنگه به سلامتي ديوار که هر مرد و نامردي بهش تکيه ميده به سلامتي شمع که حرف نميزنه عمل ميکنه و تا آخرش به پات ميسوزه به سلامتي خودت و خودم که مدتهاست دوستيم و همديگرو ايگنور نميکنيم که هيچ خيلي هم با هم مهربونيم. بای
ثانیه ها رو نشمار واسه کسی که رفته خوب میدونم عزیزم دوریش واست چه سخته اما کسی که رفته برگشتنش تو خوابه باید که باورت شه آرزوهات سرابه کجا میخوای بری و دنبال اون بگردی چرا تورو نخواستش تو که بدی نکردی ارزش اون چشاتو با گریه پایین نیار حروم نکن روزاتو با حسرتو انتظار خودش که نیست خیالش پس چرا زنده باشه اون که پی بهونست بهتره بره جداشه رفت تورو تنها گذاشت خواست غمتو ببینه توهم دعا کن براش به روز تو بشینه سهم تو نبوده به پای اون بسوزی امید نداشته باشی که برگرده یه روزی نفرین نکن بدون که خدا هواتو داره یه روز تو سرنوشتش درد تو دلش میزاره
کی اومد توی قلبت جامو بگیره میدونم دلت پیش یکی دیگه اسیره کی اومد توی قلبت جامو بگیره الهی بمیره ، الهی بمیره میدونم چشاتو بستی رو همه خوبیام میری و میدونم همیشه تنهام یکی اومده توی قلب تو جامو بگیره الهی بمیره
هر كجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است . پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است . چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت ؟ من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست . و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد. چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد واژه را بايد شست . واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد چتر را بايد بست ، زير باران بايد رفت برای شما عزیزان...
هیچ جز حسرت نباشد کار من وای از این چشمی که می کاود نهان گاه می پرسد که اندوهت ز چیست گاه می نالد به نزد دیگران گاه می کوشد که با جادوی عشق گاه میگوید که : ک. ، آخر چه شد من پریشان دیده می دوزم بر او همزبانی نیست تا برگویمش از منست این غم که بر جان منست آه ، اینست آنچه می جستی به شوق راز موجودی که دیگر هیچ نیست
عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بی گانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی بر فراقش سوختن عشق یعنی لحظه ها ی التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی همچون من رسوا شدن عشق یعنی قطره ی دریا شدن
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بی اميد در وادی گناه و جنونم كشانده بود رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا با اشك های ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح بيرون فتاده بود به يكباره راز ما رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده های وحشی توفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش در دامن سكوت به تلخی گريستم نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم دعا کنیم نزدیک تحویل سال هیچ آرزوی هیچ وقت نشه محال وقتی می خوای بشینی پای هفت سین بخواه که هیچ دلی نباشه غمگین سلام دوستای خوب و مهربون سال نو پیشاپیش مبارک امیدوارم توی این سال به همه آرزوهاتون برسین دم تحویل سال دعا یادتون نره هاااااااااااااااا
مرگ من روزی فرا خواهد رسید : مرگ من روزی فرا خواهد رسید: دیدگانم همچو دالانهای تار می خزند آرام روی دفترم خاک می خواند مرا هر دم به خویش بعد من ناگه به یکسو می روند در اتاق کوچکم پا می نهد می رهم از خویش و می مانم ز خویش می شتابند از پی هم بی شکیب لیک دیگر پیکر سرد مرا بعدها نام مرا باران و باد کاشکی می شد توی آینه چشمات توآتیش گرم نگاهات تو عشق بی ریا بودیم سلام ابچی مارال نمی دونم چم شده دلم را شکوند خیلی نامهربونه دیگه نمی دونم چی کار کنم...........
مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بداننددر سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام. هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است. دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم. چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظارمانده ام. موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم. بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد. تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید. هميشه فكر مي كردم تنها كسي كه برام مي مونه تو باشي تنها لبخند بر روي لب تو باشه تنها قلب تو باشه كه پذيراي قلب من باشه تنها عشق رو توي چشاي تو مي ديدم تنها تويي كه معني عشق رو مي فهمي اما حيف كه تو هم مثل همه بودي تو هم هيچي نمي دونستي فكر نمي كردم تو هم يه روز بزاري وبري فكر نمي كردم تو هم در فكر تحقير كردن من باشي اما تو هم عشقمو فراموش كردي . يه روز وقتي بهت نگاه كردم ديدم روي قلبت يه تابلوي بزرگ با يه دست خط درشت نوشته : ورود هر بيگانه ممنوع خواستم بيام تو اما جلوتر نوشته بودي : سلام به دوستای گلم خوبید؟ غزل عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده بای تا های
|
About![]()
سلام به وبلاگ ما خوش اومدین دوستتون داریم مارال و غزل
Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
ستاره(الهه) |